باورت میشود ؟ نفسم رفت! پس چرا زنده ام هنوز ؟ نه! روبه مرگم ، چند ثانیه صبر کن چیزی بگویم … خدایا “هوایم” را داشته باش!
قلبم را عصب کشی کرده ام : دیگر نه از سردی نگاهی میلرزد ، و نه از گرمی اغوشی می تپد
از حقیقت های تلخ خسته ام یک دروغ شیرین بگو: بگو دوستت دارم…
عشق یک واژه زلال است تو باید باشی ، قلب من زیر سوال است تو باید باشی فال حافظ زدم ان رند غزل خوان هم گفت ، زندگی بی تو محال است تو باید باشی
تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی ، منه شکست داده را خودت پرنده می کنی و سالها نظر به جاده دوختم ، بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم .
سلام چهار حرف داره ، عشق سه حرف داره ، گل دو حرف داره ، اما تو حرف نداری .
دنیا مانند خورشید است ، تا میایی از طلوع آن لذت ببری با غروب آن دلگیر می شوی
غروب غمت را به هر قیمتی خریدارم ، چون طلوع شادیهایت را از ته دل آرزو دارم .
انگشتان دستانت را به من قرض بده برای شمردن لحظه های نبودنت کم اورده ام
عاقبت گر عمری باشد ماندگار ، میگذارم این سخن را یادگار ، می نویسم روی کوه بیستون ، زنده باد یاران خوب روزگار
خاک پایت بوسه گاهم بود و بس بر سر راهت نگاهم بود و بس ای نگاهت تکیه گاه خستگی عشق تو تنها نگاهم بود و بس
باران بیاید تو باشی یا نباشی خاطرات باشند یا نباشند من خیس از یاد توام
این روزها اگر خون هم گریه کنی : عمق همدردی دیگران با تو یک کلمه است “ آخــــــــــی ”
دلمان کوچک است ، ولی انقدر جا دارد که برای عزیزی که دوستش داریم ، نیمکتی بگذاریم برای همیشه…
تو را با تیشه ی عشقم ، میان مرمر قلبم تراشیدم از ان پس هم ، تو را چون بت پرستیدم ، چرایش را نمیدان ولی من دوستت دارم
سلامم به باران و ایینه باد / به دلهای سر سبزو بی کینه باد سلامم به گل های سوسن به نور / به قلب شقایق به یاران دور
خنده ی تلخ من ، از گریه غم انگیز تر است ، کار من از گریه گذشت ، به آن می خندم . (فروغ فرخزاد)
به زمین می زنی و می شکنی ، عاقبت شیشه ی امیدی را ، سخت مغروری و می سازی سرد ، در دلی آتش جاویدی را ، دیدمت وای چه دیداری وای ، این چه دیدار دل آزاری بود ، بی گمان برده ای از یاد آن عهد ، که مرا با تو سر و کاری بود ، باز لب های عطش کرده ی من ، لب سوزان تو را می جوید ، می تپد قلبم و با هر تپشی ، قصه ی عشق تو را می گوید ، بخت گر از تو جدایم کرده ، می گشایم گره از بخت چه باک ، ترسم این عشق سرانجام مرا ، بکشد تا به سرا پرده ی خاک . (فروغ فرخزاد)
زیر این سقف های خفه ، در شکاف این دیوارهای سکن ، که می تواند به من یک قلب سالم را نشان دهد ؟ (نیما یوشیج)
چرا مثل ابر منقلب نباشم ، مثل این ابر گریه نکنم ؟ چرا مثل این ابر متلاشی نشوم ، نه نه ، اگر زندگانی برای باور کردن و دوست داشتن است ، من مدت ها باور کرده بوده ام و دوست داشته ام ، مدت ها راست گفته ام و دروغ شنیده ام ، حال بس است ، آنچه می نویسم جز پریشانی ، چیزی از جبهه ی آن احساس نخواهی کرد ، پس خاموش می شوم . (نیما یوشیج)





